X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:00

باز آمد .. بوی ماه عید!!!!!

سلام به بر و بچز وبلاگستان 

 

امروز اول اسفنده!!! تولد یکی از بهترین دوستای من وحید!!! دوست دوران لیسانس که الان 11 سال هست با هم دوستیم و خیلی خوشحالم که این دوستی اینقدر واقعی و صادقانه و صمیمی تا اینجا رسیده ... براش مبارک باشه.. آرزو می کنم سال های سال سلامت و شاد باشه 

 

اسفند برای من ماه عیده!!!! ماه هیجان و سرزندگی و امید و عشق و همه این حس های خوب ... اسفند با همه شلوغی هاش و ترافیک و این چیزاست برای من دلچسبه ... از دیدن اینهمه آدم توی خیابون که تند تند دارن کارهاشون رو می کنند احساس شعف می کنم و امید به آینده ..اگر روزی از ایران برم اولین چیزی که دلم براش تنگ میشه هفته آخر اسفنده که همیشه حتی اگر کاری نداشته باشم توی خیابون بین آدم ها پرسه می زنم 

  

چهار شنبه هم تولد فرشته است که دارن با مامان می رند مشهد ... بهشون خوش بگذره ... دلم می خواست می تونستم سه تایی بریم ولی نمی تونم اول کار مرخصی بگیرم .. من هیچ وقت آدم وابسته به خانواده ای نبودم... حتی زمانی که رفتم خوابگاه هم دوری خیلی اذیتم نمی کرد ...ولی این دوره اخیر ... تازه فهمیدم خانواده یعنی چی ... یعنی اینکه هرچی که باشی، بدون شرط دوستت دارند و بهت عشق می ورزند .. با اینکه کنارشون بودم ولی انگار خیلی ازشون دور بودم و این فاصله یه خلاء بزرگ ایجاد کرده بود که من درکش نمی کردم. الان که بهشون فکر می کنم یه سرخوشی احساس می کنم 

 

بچه ها من واسه این چیزا خیلی خوشحالم ... عین به بچه کوچولو که هر روز داره چیزای جدید کشف می کنه و این کشف ها با اینکه برای بقیه خنده دار و معمولیه ولی براش اون بچه هر کدوم یه دنیای جدیده .. همون حس هیجان و نگرانیی که توی 18 سالگی از مواجهه با دنیا داشتم رو دارم دوباره تجربه می کنم 

 

 

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


 

نه این دل , دل می شود

نه نبودنت, دلیل

که حتی لحظه ای

دوستت نداشته باشم !