X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 ساعت 20:50

به روز شدم

به اندازه 3، 4 روز کار مداوم، کار دارم که انجام بدم ولی اینجا نشسته ام چون دلم برای نوشتن تنگ شده .... 

 

من دوست دارم برم به سواحل زیبای اقیانوس هند و آسیای جنوب شرقی از جمله بالی، الان هم بیکارم، هم پول تو دست و بالم هست ولی کاوه نمی خواد بیاد .. چرا؟ چون به نظرش رفتن و نشستن توی ساحل استوایی و حدود 2 میلیون خرج کردن نمی ارزه (البته خدا وکیلی با یک میلیون و پونصد هم میشه رفت و برگشت)... حالا می گید چی کار کنم؟  

 

در اینجا یک زن ایرانی فداکار، مثل گذشته های نه چندان دور، آرزوی دلش رو می زاره زیر پاش و به فداکاری خودش افتخار می کنه ولی من!!! اصلاً چنین فداکاریی در خودم نمی بینم، اصلاً خانم ها!!! آقایون!!! من خودخواه .. می خوام برم بالی!!! همینه که هست ... واقعاً خیلی گناه بزرگیه که من تنها برم؟ به نظر خودم خیلی هم کار درستیه ولی انگار تو زندگی زناشویی مد هست که همه کارها رو مشترک انجام بدیم ...  

 

فکر نکنید ازش نپرسیدم تو می گی کجا بریم؟ این هم پرسیدم ولی هیچ حرفی نمی زنه .. کاوه فقط می دونه با چی مخالفه ولی نمی دونه که با چی موافقه .... اینو چند ماهه فهمدیم ...  

 

 

فکر کنید ... من و اون از بچگی با هم بزرگ شده ایم، 5 سال قبل از عروسی هم دوست بودیم، تازه من این رو فهمیدم .... این جملات واقعاً اعترافات بزرگیه ها !!!! برام دست بزنید که حاضرم اعتراف کنم تقریباً هیچ شناخت به درد بخوری از کاوه تا قبل از زندگی زیر یه سقف نداشتم .. البته خودم خیال می کردم دارم ولی شتر در خواب بیند پنبه دانه ... 

 

 

تازه یه اعتراف بزرگ تر هم دارم .. اون هم اینه که چندماهه فهمیدم خودم هم اصلاً نمی شناسم. این که دیگه ته فاجعه است ....  دارم یه کارایی می کنم که خودم رو بشناسم ولی یه کم می ترسم ....

 


  

یه نفر که خیال می کردم می تونم روی دوستیش و حضورش حساب کنم، بدجوری من رو گذاشته تو کف ... یه دفعه چنان ما رو قال گذاشت و رفت که انگار نه انگار روزی نه چندان دور گفته بود" روی دوستی من همه جوره حساب کن!!!" من همیشه حرف های آدم ها رو باور می کنم ... این حرف رو هم از اون آدم باور کردم .. به خصوص که آدمی بود که تا حالا نشنیده بودم حرف بیخودی یا دروغ بگه ..ولی خب دیگه ..نظر آدم گاهی عوض میشه .. شاید دلش می خواست که باشه ولی دید نمی تونه 

 


 

راستی این روزا یه کار جالب دارم انجام می دم ... می رم کلاس رقص .. رقص اسپانیایی ... فکر کنید!!!! چقدر هم که من این کاره هستم توی مجالس همه رو بشونم، آهنگ مخصوص خودم رو بذارم و بیام وسط تنهایی برقصم ... ولی خیلی خوبه .. دنیای رقص خیلی شاده ... کاش من دیپلم بودم ولی معلم رقص بودم ... خیلی کار مفرحیه .. به خدا می گم 

 


 

دلم برای همتون تنگ شده ... می آم ... ولی یه کم صبر کنید ..نذارید به حساب بی معرفتی ها!! شماها بیایین .. به بودن همتون خیلی نیاز دارم ... خیلی زیاد ...