X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 00:04

سفرنامه

 دشت هایی چه فراخ 

کوههایی چه بلند!!!!

  

 

مسافرت رفتیم ... غیر از قسمت رفتن خونه پیانیست و جوجه هاش، بقیه اش تکراری و خسته کننده بود .. 

 

 

  

 این من هستم ها .. بهارک نیست  

 

 

 اینجا هم بچه ها داشتن یه بازیی می کردن که من یادم رفته ولی ما هم بچه بودیم از این بازی ها می کردیم 

 

 خلاصه مسافرت بود از خونه خودمون به خونه مادر شوهر ... فقط اونجا تا سر حد مرگ از شکم ما پذیرایی کردند 

  


 قسمت دوم هیچ ربطی به قسمت اول نوشته نداره ...اگر حوصله دارید برید بخونید 

 

 

 

 

از خودم تعجب می کنم که یه زمانی  از اینکه دارم با تحمل یه سری چیزا یه سری آدم رو خوشحال می کنم، لذت می بردم و شاد بودم ...الان چند وقته اصلاً نمی تونم چیزی رو که دوست ندارم تحمل کنم .. حداقلش اینه که اگر تحمل هم بکنم نارضایتیم کاملاً مشهوده 

 

فکر می کنم تا الان زندگی احمقانه ای داشتم که اینقدر تحمل کرده ام ... بر اساس همین دلیل، 5 آذر رفتم استعفا دادم و از هفته گذشته هم کار رو رسماً تحویل دادم .... آزاد شدم .. بهزاد مشاور شرکت راست می گفت که من از همه چیز واسه خودم زندان ساخته ام، از جمله کار .. 

 

رفتم پیش مشاور، بهم گفت افسردگی داری ..باید برم پیش روانپزشک که قرص بهم بده ... حالا تا این تصمیم عملی بشه احتمالاً 2 هفته ای طول می کشه... البته با این حجم فشار روانی که از تابستون امسال تحمل کردم اتفاق بعیدی نیست ... مگه یه بدن چقدر کشش داره؟ البته همه آدم ها این روزا توی ایران افسردگی دارند ولی من یه دوز اضافه بر سازمان هم دارم ... 

 

 

البته این جریان تحمل ربطش به افسردگی نیست ها ..با خانم دکتر کلی راجع بهش حرف زدم .. یه تغییرات عجیب و غریب و غیر منتظره ای به صورت درونی برام رخ داده که باعث بشه دیدم عوض بشه ..یه سری رفتارهای قدیمی خودم رو الان که بهشون فکر میکنم تعجب می کنم

 

کلاً این روزا بی حوصله ام ..پس خرده نگیرید ... تقریباً حوصله هیچ کس روندارم .. به جز خودم .. تصمیم قطعی دارم که تا اول بهمن سر کار نرم ..فقط به خودم برسم ... به روح طفلکی ام که چند ساله ازش نپرسیدم چطوری؟ چه می کنی؟ زنده ای یا اینکه فقط نمرده ای؟ چقدر حرف دارم که با خودم بزنم 

  

 


امشب به قصه دل من گوش می کنی 

فردا چو قصه مرا فراموش می کنی 

    *    *    *    *

دشت ها نام تو را می گویند 

کوهها شعر مرامی خوانند 

 

در من این جلوه اندوه ز چیست؟ 

در تو این قصه پرهیز - که چه؟ 

در من این شعله عصیان نیاز 

در تو دمسردی پاییز - که چه؟  

 

حرف را باید زد!

درد را باید گفت! 

سخن از مهر من و جور تو نیست 

سخن از 

متلاشی شدن دوستی است!!!!

 

 

باور کن راست می گم .. هرچند که تو باور نمی کنی ....