X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 00:17

هذیان های یک فکر مشوش

برات بارها نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم 

 

نوشتم ولی ترسیدم از اینکه حرفای دلم رو بخونی و  

 

یه دفعه از بودن با من بترسی 

 

از اینهمه سرخوشی و شور و حالی که وقتی کنارتم باهات دارم  

 

 

کاش باور کنی که چقدر بی قید و شرط دوستت دارم 

 

ازت انتظار ندارم هر بار که از در وارد میشی 

 

عشق رو از رفتارت ببینم یا توی صدات یا کلماتت بشنوم 

 

اما دوست دارم توی چشمات، توی نگاهت ببینم 

 

..... 

 

چون فکر می کنم لیاقتش رو دارم، چون به قول خودت کلی بالا و پایین کردی 

 

تا به این نتیجه رسیدی که من رو می تونی دوست داشته باشی 

 

نمی خوام تا ابد مال من باشی ولی دلم می خواد اون چیزایی که توی گوشم زمزمه کردی رو توی چشمای رنگیت ببینم 

 

هرچند این هم انتظار زیادیه.... 

 

 


  

 کاش همه حساب کتاب ها و دو دوتا چهارتا های دنیا واسه یه لحظه متوقف می شدند تا آدم ها بتونند یه لحظه هم شده فقط فقط با احساسشون زندگی کنند 

 


 

این حرفا رو جدی نگیر ...بزار به حساب شمال و شب و جاده و بارون و مستی و آهنگ ... تو رو خدا جدی نگیر که تو، توی جدی بودن استادی