X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:18

چقدر حرف تو دلم بود!!!!

....1: در درون هر انسان دو گرگ با هم در حال جنگند. عشق و نفرت!! 

....2: کدومشون برنده میشه؟  

....1: هرکدوم بیشتر بهش غذا بدی  

 

 منبع: یکی از دیالوگ های فیلم "pathfinder"

 

خدا کنه که هر دفعه که می خوام از نفرت حرف بزنم، این چند تا جمله یادم باید 

 


ازش خیلی شاکیم .. وقتی می خواد بیاد حرف دلش رو بهت بزنه، تو رو کلی بالا بالا می بره که تو الی، تو بلی، تو فلانی و من برای شما خیلی ارزش قائلم و ... از این شر و ورا، 

 

تو اون وقت واسه طرف کلی ارزش قائل می شی و سعی میکنی با درک کردن و منطقی بودن جریان رو به نحوی پیش ببری که هیچ کس اذیت نشه، بعد یه مدت طرف تصمیمش عوض میشه و یه دفعه 180 درجه تغییر رویه می ده،‌بدون اینکه به تو بگه: یارو،‌من می خوام رویه ام رو عوض کنم، یه دفعه متعجب نشی،‌به خودت شک نکنی،  

 

این کار رو میکنی،‌بکن،‌اصلاً هر کاری میخوای بکنی بکن،‌من که از خدامه تو احساسات و افکار کنترل بشه، ولی آخه این چه روشیه؟ چرا اینجا واسه اون موجودی که اونقدر در موردش تعریف و تمجید می کردی ارزش قائل نیستی؟ چرا حالا نمی‌آی افکارت رو باهاش در میون بزاری؟ چون سخته؟ چون تو این موقعیت،‌اینجوری راحت تری؟(وقتی با کلی شک و تردید با خود طرف حرف زدم که چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ من کار زشتی ازم سر زده؟ توهین کرده ام به شما؟‌بهم گفت که مشکل از شما نیست، ‌من چون می دونم که باید چنین شود و چنان شود، تصمیم گرفتم اینجوری باشم،‌البته باید به شما می گفتم،‌.....ولی اینجوری راحت ترم!!!!!) 

 

خیلی ....بدی!!!! من از یه چیز مطمئن باشم،‌اینه که اون فلسفه زندگی که تو به قول خودت براش می مردی رو با خودخواهی به دست نیاوردم،شاید شاید همین تنهاییی که اینقدر ازش شاکی هستی،‌ نتیجه همین رفتارهاته با من و هزاران نفر قبل از من!!!!

  


 

 چند وقته به خودم شک کرده ام ... توی وبلاگستان که می چرخم، ‌پای صحبت های روشنفکرانه که با دوستان می شینم، کلی داد سخن سر میدم و افاضات بلغور می کنم و تحلیل های انسان دوستانه و دموکرات از خودم در می کنم،‌ولی تازگی ها ترس برم داشته که نکنه، تو هم به خیل عظیم "عالمان بی عمل" پیوستی؟  

فاطمه رفتارهای خودت رو می بینی؟ خودت رو چقدر قضاوت می کنی؟ آیا همون مقدار که دیگران رو به خاطر رفتارها، انتخابها،‌ترس ها،‌ باری به هر جهت بودن ها و .... مورد قضوات قرار می دی به خودت هم نگاه کردی؟ 

اصلاً از کجا معلوم همه حرفها و نظراتت درسته که این قدر راحت کلی انرژی رو همراه با اونها در جهان از خودت منتشر می کنی،‌بدون اینکه به تأثیر اونها حتی فکر کرده باشی؟ 

 

تازگی ها وقتی می خوام کامنت برای نوشته های دوستان بزارم،‌کلی با خودم درگیر می‌شم، ‌اصلاً راستش میخوام سعی کنم بیشتر راجع به خودم بنویسم 

 

 


ته نوشت 1: در مورد قسمت دوم نوشته،‌واقعاً سعی کردم قضاوت خارج از انصاف نکنم،ولی ‌خیلی فشار بهم وارد شده 

ته نوشت 2: اصلاً فکر نمی کردم که تو اینجا سر بزنی، اصلاً