X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

دوشنبه 20 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 23:36

زن جنس به ظاهر ضعیف!!!!!!

چند وقته با کلی مسئله درگیری و خیال می کنی بدترین شرایطی که ممکن بود برات پیش اومده ولی بعد چیزایی پیش می آد که می بینی تو خییلی دلت خوشه، خیلی خیالت خامه ... خییییییلی دنیا رو دست کم گرفتی 

 یه جریان خیلی خیلی غیر منتظره و سنگین برات ایجاد می شه و تو اون رو با همه جوانبش  پشت سر می زاری و همه اطرافیان، حتی خودت تو دلت میگی "فاطمه!!! بابا دمت گرم .."  دوباره زارپ یه جریانی پیش  می آد  که حتی براش یه توضیح ساده هم نداری و موندی که  "فاطمه اینو می خوای چی کار کنی؟" ................... 

 

  

ولی باز هم تو پوستت اونقدر کلفته که در طول دو روز گذشته سر کار شلوغ کردی و خندیدی  و  خندوندی و خیلی راحت در مورد جریان با طرف حرف زدی و منطقی همه چیز رو هدایت کردی و شنونده بدون  قضاوت بودی و در پایان به نظر می رسه جریان تحت کنترل در اومده، در حالیکه  داره ذره ذره ازت میره، آره!!!!! دقیقاً به همین شدت ...

  

  

 

ولی وقتی پات رو می زاری تو خونه،.... خسته و شکسته و داغون و له،....حتی نمی تونی راجع به همه این جریانات با کسی حرف بزنی ... اونقدر مغزت فشار رو تحمل کرده که حتی نمی تونی یه ورق کتاب بخونی .. نمی تونی گریه کنی، نمی تونی عصبانی باشی چون هیچ توضیحی برای هیچی نداری،.... برای همین با آرامش حرف می زنی و غذا درست می‌کنی و عشق می‌ورزی و نگران می‌شی و .... زندگی  جریان عادیش رو از سر می گیره   

  

 

چرا زن ها می تونند اینجوری باشند؟ چرا می تونند ستون زندگی خودشون باشند، بدون اینکه کسی بفهمه چند تُن بار روی دوششون و روی قلبشون هست؟؟؟؟  

 


 اینهایی که نوشتم خیلی به ظاهر ساده است، ولی واقعاً واقعاً از هفته پیش به این طرف،‌ به اندازه نصف عمرم انرژی از دست دادم