X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 00:05

دلنوشته 3

دوست دارم بنویسم .. حیلی حرف ها هست که بنویسم ولی نوشتنم نمی آد 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

همه آدم ها توی زندگیشون درد دارند. اکثر مواقع خود درد یک موضوع قابل تحمله، ولی اکثر آدم ها نمی خوان که دردشون رو قبول کنن و بپذیرن، واسه همین زجر می کشند و دائم می پرسن چرا؟ چرا اینجوری شد؟ چرا اونجوری نشد؟ این اسمش زجره .. درد قابل تحمله ولی زجر آدم رو نابود می کنه 

 

 

نمونه واقعی: 

 

از تیر ماه پارسال که منشی شرکت ما رفت، ما تصمیم گرفتیم یه خانم بازنشسته استخدام کنیم که نیاز به بیمه کردن نداشته باشه و چون بحث اعتماد مهم بود، قرار شد از اطرافیان شروع به گشتن کنیم. همین شد که مامان من که یه خانم بازنشته است اومد دفتر ما و تا الان هم مسئول دفتر شرکت هست،  

 

یکی از تعطیلی های وسط تابستون بود، من و کاوه با چند تا از دوستامون می خواستیم بریم شمال، فرشته هم که برنامه های خودش رو داشت، مامان من شاکی بود که چرا ما نمی تونیم توی برنامه خودمون اون رو هم مشارکت بدیم که اون هم تنها نماند. 

 

وقتی راجع به این موضوع حرف می زدیم، من تمام تنم درد گرفته بود، اصلاً نمی تونستم به صورت مامانم نگاه کنم و از اینکه اینقدر راحع به تنهاییش داره غر می زنه عصبی شده بودم. 

 

نشستم با یه بنده خدایی حرف زدم. اون بهم گفت که فاطمه، پدر تو 14 سال فوت شده، مسأله تنها بودن مادر تو درد مادرت هست، ولی تو همش داری واسه خودت تکرار می کنی چرا؟ چرا باید تنها باشه؟ چرا من نمی تونم کاری کنم؟ چرا؟ این شده یه زجر دائم برای تو.... اگر قبولش کنی می تونی براش چاره پیدا کنی ولی تا وقتی نپذیری یا نفی کنیش، مشکلت حل نمی شه. 

 

 ....................... 

 

 

دوست داشتن آدم ها تاوانش این هست که باید بپذیری درد هم دارند. لحظاتی هست که شاید تو نمی تونی بهشون هیچ کمکی بکنی، می بینی که دارن درد می کشن یا ناراحت هستن، ولی تو باید بپذیری که این هم جزئی از همون آدم هست، 

 

باید بشینی کنار اون آدم بهش نگاه کنی، دستاش رو بگیری و بهش بگی من می فهمم که تو الان چه حال بدی داری، شاید نتونم مشکلت رو حل کنم ولی می تونم کنارت باشم تا اگر به شونه ای برای تکیه نیاز داشتی به من تکیه کنی، 

 

 

دوست داشتن آدم ها یکی از سخت ترین و پر مسئولیت ترین کارهای دنیاست 

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

پ.ن 1:کار کردن با اعضای خانواده خیلی شرایطش فرق داره، به خصوص که شرکت ما به قدری کوچیکه که حد نداره. 6 نفر هستیم کلاً. من خیلی به خودم فشار می آرم که مامان رو همیشه به نام فامیل صداکنم. تا زمانی که به افراد جدید نگفته بودیم که رابطه ما چیه، هیچ کس نفهمید. فکر می کردن ما فقط صمیمی هستیم.  

 

 

پ.ن 2: هنوز هم از اینکه چرا مامان من تنهاست با خودم درگیرم. احساس می کنم من هم موثر بودم. شاید اگر ما نبودیم، مادر من ازدواج مجدد می کرد و الان اینقدر تنها نبود. شما نمی دونید زن بیوه تو این جامعه چه چیزهایی تحمل می کنه. یک دفعه راجع به اون هم می نویسم