ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
وقتی باد پرده های اتاق را به اهتزاز در می آورد
و مرا
...
عشق زمستانی ات را به
یاد می آورم
آن هنگام ، به باران
پناه می برم تا به سرزمین دیگری ببارد
به برف
، تا شهرهای دیگری را سفیدپوش کند
و به خدا،
تا زمستان را از تقویمش پاک کند
چون نمی دانم
بی تو ، چگونه زمستان را تاب آورم.
نزار قبانی
وقتی باران به پنجره می کوبد
جای خالیت ملموس تر می شود
وقتی مه بر شیشه های ماشین می نشیند و
بوران محاصره ام می کند
وقتی گنجشک ها جمع می شوند تا
ماشینم را از عمق برف بیرون بکشند...
گرمای دستان کوچک تو را به یاد می آورم و
سیگارهایی که با هم کشیدیم
مثل سربازها در سنگر
نصف تو...
نصف من...
نزار قبانی
پ.ن : و من تو را زیر باران می خواهم... و پیش از باران ... و پس از باران
چقدر خوبه که تو اینجاهستی!!!!!
سلام


من هر موقع اسم نزار قبانی رو میبینم یاد پسر بزرگم میافتم
آخه نزار تا 12 سالگی غذاشو خودش نمی خورده و مادرش و دیگران توی دهنش می گذاشتند... ما نه سال رو رد کردیم تا دو سه سال دیگه یه نزار تحویل جامعه می دیم
آخه فداکاری تا چه حد! کیه که قدر ما رو بدونه
..........................
با سلام و تقدیم احترام
یلدایتان نورانی و پر از خدا باد
موفق باشید
سلام نگارنده جان !
یه سلام گرم و داغ توی یه روز سرد زمستانی. خوشحالم که بعد از یه مدت نسبتاً بلند دوباره این فرصت رو داشتم که به وبلاگت و خودت سر بزنم.
در جواب جناب نزار قبانی که خیلی هم نمی شناسم شون باید از حضرت حافظ کمک بگیرم:
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
خدا رو چه دیدی. یهو دیدی توی یکی از همین روزهای سرد و بارانی/برفی زمستانی یه اتفاق خوب افتاد
نه از پست اختصاصی خبری هست و نه از نامه...
غریب شده ام بی تو...