X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:40

پرده افتاد!!!

هفته پیش برای انجام کارهای اداری و استخدامی شرکت جدید

کلی فرم و مصاحبه و این جور چیزا رو از سر گذروندم

یه جا ازم پرسیدن: مجردی یا متأهل؟

هنگ کردم.

خودمو جمع کردم و گفتم: متارکه کردم.


صدای خانومه محو شد و تصویرش ازم دور می شد

اولین بار بود این کلمه رو جایی به کار می بردم.

متارکه ..متارکه ... متارکه


همیشه به این موقعیت فکر کرده بودم

اینکه وضعیت تأهلم رو چی باید بگم

ولی حالا که باید اذعان کنم به واقعیت

تلخیش و سختیش راه گلوم رو بسته

واقعیت ها وقتی پیش می آن و رخ میدن

حال و اوضاع اونجوری که فکر می کنی و پیش بینی کردی نیست



احساس می کردم یه چاله توی سینه ام ایجاد شده

احساس کردم تنها هستم

احساس کردم جدا افتاده هستم

احساس کردم یه قطعه جدا افتاده از یک کُل شده ام


پیش خودم تکرار می کردم: متارکه، متارکه

من ترک کردم یا اون منو ترک کرد؟

من ترک کردم یا اون منو ترک کرد؟


نمیتونم، نمی خوام به جواب این سوال فکر کنم

نمی خوام براش جوابی داشته باشم.

توی ابهام و تاریکی بودن انگار تحملش برام آسون تره

انگار می تونم راحت تر با قضیه کنار بیام

انگار مجبور نیستم مسئولیتش رو بپذیرم

حتی اگراون مسئولیت فقط 1% باشه


ولی پرده ها یکی یکی دارند می افتند

و با افتادن هر پرده، یک شعاع نور روی واقعیت می افته

اولیش با بیان این واقعیت افتاد

بعدی ها هم به تدریج می افتند

اون وقت توی روشنایی، من باید با این سوال روبرو بشم

باید مسئولیتش رو بپذریم



فکر میکنم، به یاد می آرم،

 خاطرات مثل برق و باد ز جلوم می گذرند

از لحظات اول تا آخرین لحظات

خوب و بد، تلخ و شیرین

باید به جواب فکر کنم

....

من ترک کردم، ولی زمانی که احساس کردم تنها شده ام

شاید ناآگاهانه و بدون غرض، ولی من تنها شدم، 

بعد من آگاهانه تصمیم گرفتم که ترک کنم.



توی این روابط، هیچ وقت مسائل یک طرفه نیستند

هرکس یه جای کار نقشی داشته و سهمی.

واقعیت اینه که رابطه ها ابتدا تَرَک می خورند و تَرَک ها،

باعث جدایی قطعات می شند.  





تابلو جدایی اثر Tomasz Alen Kopera