X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

شنبه 4 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 16:46

حال می کنم حاااااال!!!!

4شنبه شب رفتیم شمال با 3 تا از دوستام

سفری بود که به جور شدنش چشم امید نداشتم

واقعاً خوش گذشت


3 تا رفیق صمیمی و همدل و خوش سفر

آدم هایی که باهاشون نه تعارف داری، نه باید براشون کلاس بزاری

آدم هایی که جلوشون خودت رو سانسور نمی کنی

هرچی دلت می خواد می گی و قضاوت نمیشی


جاده چالوس خلوت و رامسر خلوت

جنگل دالی خانی با بارون، جیپ رو باز

سرما و لرزیدن، خنده های مستانه و بدون سانسور

آهنگ های عالی و منظره های عالی و بی نظیر

خونه محلی، بخاری هیزمی

چایی و کته و کباب


همه چیز محیا بود برای شادی و آرامش و تمدد اعصاب

زمین گذاشتن بار روانی هفته های گذشته

تجدید قوا و حس خوب و امید به زندگی


به جرز دیوار خندیدیم و از هر لحظه یه خاطره ساختیم

کلی عکس گرفتیم و خوش بودیم


دوست نداشتم تموم بشه

وقتی تابلوی کرج 55 کیلومتر رو دیدم

و فهمیدم تا خداحافظی با یکی از این رفقا

تا پایان سفر و تا پایان این خوشی

فقط 55 کیلومتر مونده

یه دفعه دلم غصه دار شد

انگار نه انگار 2 روز کامل همه غصه های دنیا رو گذاشته بودم کنار


امروز صبح علی رغم خستگی

وقتی از خواب بیدار شدم و زدم از خونه بیرون

حس سبکی و شادی داشتم

حس انرژی و انگیزه برای فعالیت

برای اینکه کار کنم و زمان بگذره

تا یکی دیگه از این روزای خوش برسه


شاید تنها انگیزه برای ادامه زندگی

امید به تجربه مجدد همین خوشی هاست

که مزه ملس و خوشش

تا همیشه زیر زبونت باقی می مونه

اونجوری که می تونی چشمات رو ببندی و یادآوری کنی و

دوباره آب دهنت از این خوشمزگی راه بیافته



دوستانی که حالم رو پرسیدید و نگرانم بودید

نگران نباشید

حالم خیلی بهتره

و به احترام همدلی‌تون بر می خیزم و کلاه از سر بر می دارم