X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 11:00

روزنوشت


این مریضی حسابی بی حالم کرده

سرفه های وحشتناک حسابی کلافه ام کرده اند. دوست ندارم حرف بزنم، دوست ندارم آدم ها رو ببینم

در عوض دوست دارم بنویسم،

پنج شنبه و جمعه می گیرم می خوابم. نیاز به استراحت درست و حسابی دارم.

استراحتی که فقط شامل خواب نباشه، تنم آروم باشه، مغزم آروم باشه، روحم آروم باشه ... نمی دونم این دو روز میشه؟


کار خوبه، ولی خسته کننده میشه بعضی از روزا. در عین حال که دست تنها هستم.

دلم می خواست یه تیم بودیم که با هم کار می کردیم. من آدم تیم و گروهم. مغزم توی جمع بهتر گرم میشه و کار می کنه

ایده های دیگران برای من همیشه راهگشا است ولی شرکت فعلاً قصد اضافه کردن نیرو نداره


نمی دونم تأثیر سن و ساله، یا خستگی های روحی که باور دارم زن ها باید کار پاره وقت داشته باشند

سال های دورتر، چنین فکری نداشتم، خودم هم خیلی کار می کردم

توی این یک سال اخیر، شدیداً دلم میخواد کارم پاره وقت باشه ولی توی زمینه شغلی من، منابع انسانی،

زمانی می تونی پاره وقت بشی که تجربه آن چنانی داشته باشی و بتونی در قالب مشاور کار کنی یا پروژه پیاده کنی 


به سرم زده پاشم از تهران برم یه شهر کوچیک، یه کار ساده مثل منشیی چیزی پیدا کنم

در عوض ارامش بیشتر داشته باشم، اب و هوای سالم داشته باشم، کارم سبک باشه

به خودم برسم، به افکارم، به کتاب خوندن هام، به روابطم حتی فکر می کنم بهتر خواهم رسید

تا این زندگی شلوغ پر از خستگی و محیط الوده


این نمی دونم های زندگی تا ابد ادامه داره