X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 13:35

وقابع الاتفاقیه

هفته گذشته هفته پر باری بود،

روز شنبه که کلاس بودم

روز دوشنبه با بعضی از بروبچز دیدار ها رو تازه کردیم، از جمله، مترجم دردها و جیگر طلای خودم "قوری". یه دوست دیگه هم به جمعمون اضافه شد که اگر دلش خواست اسمش رو خواهم برد. رفتیم حدود 1 ساعت و نیم توی کافه نادری نشستیم و گپ زدیم ..


روز سه شنبه هم جای همگی خالی، توی مترو با یه دوست اهل دل!!!!! قرار گذاشتم و وسط فشار و دست پای مردم، پریدم توی بغلش و ملچ و مولوچ، ... بعدش هم رفتیم توی قدیمی ترین کافی شاپ تهران، کمی پایین تر از میدان فردوسی، نشستیم و حرف زدیم و فلسفه بافتیم و با دست، سالاد سزار خوردیم که خیلی خوش مزه بود و حسابی چسبید!!!!!... یعنی از اون دیدار ها بود که اگر هر دو هفته یکبار اتفاق بیافته، من می تونم بگم راضیم!!!!


جمعه هم جشن شرکت بودیم!!!! به عنوان یه عضو نسبتاً جدید شرکت، بهم خوش گذشت چون کلی آدم ها رو می شناختم و شلوغ کردم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از 9 ماه کلاس T.A، حالا که مبحث "بازی ها" شروع شده، بد جوری استرس گرفته ام ..البته توی این دوره من زیاد استرس داشته ام، ولی این استرس خیلی جدی تره!! چون می بینم اکثر ژست های روشنفکری و بالغانه خودم!!! بازی اند .. خیلی وقت ها می بینم که به صورت نا خود آگاه خودم، بازی رو قطع کردم و ازش اومدم بیرون، ولی باز هم مواقع زیادی هست که دارم بازی می کنم و توی این بازی ها دارم چه درد ها و زخم های کهنه ای رو می پوشونم .... راستش امیدم به تغییر کمتر شده، هی به خودم می گم "نترس عزیزم!!!! زمان میخواد ولی می تونی!!! می تونی اون چیزایی که می خوای رو عوض کنی!!!!"


توی این دوره من هی لحظات امید و نا امیدی رو تجربه کردم ..عین یه موج سینوسی، ببینم آخر دوره، تو موقعیت امید هستم یا نا امیدی و ترس!!!!