X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:19

چقدر حال من خوبه!!!!

می نویسم و پاک می کنم

انگار که کلمات توی ذهنم ظرفیت بیان افکارم رو ندارند

دنبال کلمه های جدید می گردم

ولی کلمه ای که من رو توصیف کنه الان ندارم

یه توده در هم تنیده از شادی، ترس، امید، عشق، شور و غم


شاید به خاطر هوای پاییزه

این شوریدگی، سرگشتگی

این بی قراری


دلم می خواد با سهراب بخونم

"در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند"


یا شاید با ناظم حکمت که میگه:

"تو را دوست دارم،

چون نان و نمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد!"


حالم حالِ خوبیه!!!!