X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 16:44

نوازش

چشمام رو بسته ام 

 

چراغ ها خاموشه خاموشه 

 

هرکس یه گوشه ای، هرجور که راحته نشسته  

 

و هیچ کس به کس دیگه کاری نداره

 

قرار هست که اول با آهنگی که می شنویم 

 

شروع کنیم به نوازش کردن خودمون ... یعنی تمرکز روی کف دستمون باشه و اینکه سعی کنیم نوازش دهنده باشیم  

 

این نوازش مسلماً به شکل لیف زدن توی حموم نیست،  

 

عین نوازش یه کودک، نوازش کردن یه گل زیبا، لمس تک تک اجزا و دوست داشتن تمام ابعاد موجودی به نام "من" هست

 

.... 

 

وقتی آهنگ تموم میشه، حس لذت دارم  

 

 

حالا تو همون شرایط، قرار هست نوازش گیرنده باشیم 

  

یعنی تمرکز رو بزاریم روی اعضای بدنمون و نوازش دریافت کنیم  

 

.... آهنگ شروع شده .... ولی من ..... حتی نمی تونم دستام رو حرکت بدم ...  

 

حس خجالت، حس ترس، حس اینکه من لیاقت نوازش گرفتن ندارم، حس اینکه این کار زشته،  

 

وحشت می کنم ... گریه ام می گیره، دلم برای خودم می سوزه  

 

فاتیمای کوچولو رو تصور می کنم که چقدر تنهاست، چقدر ترس داره، چقدر نیاز به آرامش و امنیت داره

 

چرا؟  چرا هیچ وقت این رو نفهمیده بودم؟

 

 

 

یکی از تجربه های تلخ توی مسیر خودشناسی بود ... 

 

 

--------------------------------------------**********************----------------------------------------

  

برام هیچ حسی شبیه تو نیست 

 

کنار تو درگیر آرامشم 

 

همین از تمام جهان کافیه

 

همین که کنارت نفس می کشم   

 

این تقدیم می شود به فاتیما، برای وجودش و حضورش .... برای اینکه باور کنه لیاقت نوازش گرفتن و دوست داشته شدن رو داره


 

 

...  "زندگی به خودی خود Blank هست .. عکس العمل ها و تصمیم گیری های ماست که بهش معنی و تعریف میده .".. این عبارت رو وقتی شنیدم خیلی باهاش حال کردم