X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 23:28

فاطمه، فاطمه است

خب روزهای عادی دوباره شروع شده اند .. هوا که یه جوریه که آدم دلش می خواد عاشق بشه و نامزد بازی کنه ...  

  

امسال عید من سنت شکنی کردم و تعداد عید دیدنی هایی که رفتیم خیلی خیلی کم بود ... در عوض خوب خوابیدم و کتاب خوندن و چند تا فیلم دیدم ... به علاوه چند روز هم تهران بودم و سر کار رفتم و از آرامش تهران استفاده کردم.  

 

 

این روزا میزان انرژیم (اگر خواب آلودگی بهاری رو در نظر نگیرم) در مجموع خوبه ... با اینکه گاهی غمگین میشم، گاهی تنها هستم، گاهی عصبانی میشم و گاهی هم توی ذوقم می خوره ولی خوبم ... یه کم می ترسم ... می ترسم از اینکه این خوب بودنم خراب بشه یا تموم بشه .. عین بستنی که بچه بودیم لیس می زدیم و لذت تک تک لیس زدن ها رو می بردیم، من هم دارم لذت تک تک لحظات اروم زندگی رو حس می کنم 

 

 

این روزا زندگی برای من با دیدن گل های لاله اطراف میدون ها و زیر لب زمزمه کردن "از خون جوانان وطن لاله دمیده" رنگی میشه و با خوندن شعرهای زمان کودکی برای بچه های خسته توی مترو، طرب انگیز میشه .... زندگی این روزا رنگیه ... چون من عینک رنگین کمانی به چشم دارم .... امسال رنگ سال رو، جعبه مداد رنگی 12 رنگی که سال اول دبستان بهم دادن و روی جعبه اش عکس حیوون های مختلف بود انتخاب کرده ام  

 

تازه اول سالیم ... جوجه رو آخر پاییز می شمرن ... نه؟