X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:40

بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند.

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد؛ یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای مواقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین. 

 

آدمیزاد موجود به درد بخوریه. آخه مرگ یه سرباز، سهام نفت رو تو بازارهای جهانی می بره بالا و مرگ یه معدنچی، عایدی صاحب معدن رو زیاد می کنه.  

 

 

 آدمیزاد نسبت به هم نوع خودش بخیله. برای همینه که قانون رو در آورده. می گه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم، پس بقیه هم نبایست حقش رو داشته باشن. 

 

آدمهای همراه وجود ندارن. آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت. با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه. آخه برده متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده بیشتره. هر آدمی نسبت به خودش ناتوانه. 

  

آدمیزاد وقتی حس می کنه کمرش شل شده، عالم و زاد میشه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه. اسم این کار رو می ذاره درون نگری.   

 

به علاوه آدمیزاد موجودیه که میخ می کوبه، موزیک دلخراش می زنه و واق واق سگش رو در می آره. بعضی وقتا هم آروم می گیره. اما اون موقعیه که دیگه مرده. 

 

 

برگرفته از کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند" نوشته کورت توخولسکی.  

 

به گفته مترجم کتاب آقای محمدحسین عضدانلو، "طرف صحبت توخولسکی، اون دسته از خواننده هان که می خوان سر در بیارن بنی آدم واقعاً چه جوری هستن. می شه گفت توی تمام آثار ادبی این روزنامه نگار المانی میل و هدفی جز نشون دادن "واقعیت آدما" به چشم نمی خوره. که البته این واقعیت ممکنه برای خیلی ها تلخ و ناگوار باشه. "

  

با این کتاب خیلی حال می کنم. بخونیدش. اگر جایی دیدید که قسمتی یا ادعایی از این نویسنده داره بهتون بر می خوره، یه کم آروم باشید. عمیق بشید و فکر کنید. به درون خودتون برید. چون آدم با چیزایی از بیرون خودش اتصالی می کنه که درونش وجود داشته باشه. این واقعیت یه کم تلخه ولی از من این رو بپذیرید. 

 

 

 


 

 

دوست داشتنت را به رقیب آموختم 

 

شاید بهتر از من درسش را به تو پس دهد 

 

یادگاری من برای تو 

 

باور عشقت بود 

 

 

فاطمه - در سرمای زمستان