X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 16:24

فاصله

اینجا هوا ابریست ، آنجا را نمیدانم...  

  

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...  

  

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... 

   

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. 

 


 ....

مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
که ناگهان سر پیچ پلکان جلوت یک آینه است ...

از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چیز را رها کن ،
خودت را خلاص کن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش کن
خوب نگاهش کن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش کن
کوشش کن درست بشناسی اش،
درست بجایش آورى
فکر کن ببین این همان است که مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه کسى و چه کارى فوری تر و مهم تر از اینکه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تکرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست کنى،
فرصت کم است

مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! 

چه زود هم مى گذرد
 
مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند،   

آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد... 


پ.ن 1: قسمت اول به قسمت دوم از یک دید اصلاً ربط نداره ولی از یه دید دیگه کاملاً ربط داره ... 

 

پ.ن 2: فکر کنم دارم خل می شم 

 

پ.ن 3: برام هیچ حسی شبیه تو نیست ............. کنار تو درگیر آرامشم 

         همین از تمام جهان کافیه ....... همین که کنارت نفس می کشم