X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 8 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:59

دوستی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم 

 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی 

 

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------------

عزیز کرده ای از سفر برگشته، دوست دارم سر روی شونه اش بزارم و صمیمانه براش سخن بگم، اما شرایطش وجود نداره، با این حال همین که احساس می کنم حضورش به من نزدیکه، آرامش و آزادی توی وجودم جریان داره 

 ------------------------------------------------------------------------------------------------- 

"دوستِ تو نیازهای برآورده ی توست.  کشتزاری است که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری. سفره نان تو آتش اجاق توست. زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی.

به سراغ دوست مرو، مگر برای خوش کردن وقت ، زیرا کار او این است که نیاز تو را بر آورد، نه آنکه خالی درون تو را پر کند. و شیرینی دوستی را باخنده شیرین تر کن ، و با بهره کردن خوشی ها" 

  

"بخشی از کتاب پیامبر، نوشته جبران خلیل جبران"  

 

 

هرکجا هست، خدایا به سلامت دارش