X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 17:25

نقطه صفر کلوین!!!!!

توی یه ستون شیشه ای بزرگ پر از آب غوطه ورم ، عین یه تیکه چوب سبک، یا یه سنگ ریزه کوچیک، ..... وسط آبم، نه روی آب، .... آب تقریباً گرمه، با دستای باز، رو به اسمون دراز کشیده ام، نه بالا میرم  و نه پایین، 

 

انگار یه پمپ پایین این استوانه بزرگ هست که هر از گاهی حجمی از آب رو به داخل استوانه با فشار وارد می کنه و این باعث میشه که من همراه با بقیه آشغال هایی که توی آب غوطه وریم یه کم بریم بالا و دوباره یه کم بیاییم پایین، ... 

 

بیرون استوانه دنیا است با همه سختی هاش، با همه شادی هاش و غم هاش، دلم نمی خواد از این غوطه وری خارج بشم،  اون بیرون، کاوه، مامان، فرشته، همکارام، دوستام، اقوام، همه هستند بدون اینکه متوجه عدم حضور من بین خودشون بشوند ... انگار که یه تصویر خیالی از من اون بیرون هست که همه با اون حرف می زنند و سر و کار دارند ولی اون تصویر هیچ کاری رو به صورت حقیقی انجام نمیده، چون فاطمه واقعی توی استوانه پر از آب گرم غوطه وره

 

هر وقت چشمام رو می بندم این تصویر از خودم جلوی چشمم می آد ... احساس می کنم بیرون استوانه دنیا با سرعت میره جلو و من از تمام اتفاقاتش دارم هر روز عقب تر می افتم ولی دلم نمیخواد شرایطم رو تغییر بدم .... 

  

این روزا هیچ کاری نمی کنم ... فقط جلوی تلویزیون یا کامپیوتر هستم بدون اینکه چیزی بهم اضافه بشه یا تغییری در من ایجاد بشه ... فقط می شینم و به خودم فکر می کنم، به کارهایی که کرده ام، هر روز اشتباهاتم رو میشمرم، هر روز به گندهایی که زدم فکر می کنم، به کارهایی که نصفه مونده، به کتاب های نصفه خونده، به حرفهایی که باید زده میشد، کارهایی که نباید انجام میشد،  

 

  

 

روزایی که اینجا شروع به نوشتن کردم، حالم خیلی بهتر بود، اصلاً این نبودم که الان هستم، دچار یه خودشیفتگی خیلی مخفی بودم ، خودشیفتگی ناشی از تمام موفقیت های احمقانه ای که در زندگی به دست آورده بودم، موفقیت هایی که فکر می کنم اون چیزی که باید به من می دادند رو نداده اند، یه توهم پوچ از خودم داشتم که حالا این توهم از بین رفته و من خودم رو میبینم، بدون اینکه هیچ خاصیت به درد بخوری داشته باشم ....... این روزا با سر چنان زمین خورده ام که دهنم ....... تمام انتخاب های مهم زندگیم، کار، روابط احساسیم، روش زندگیم، تعاملاتم و ... تو این چند وقت زیر سوال رفته اند و این بدترین کابوس این روزهامه ، الان تو نقطه صفر کلوینم....  

 

ولی .... علی رغم همه اینها و اینکه من دلم می خواد همچنان غوطه ور بمونم و به دنیا کاری نداشته باشم، یه چیزی هست که از درونم می جوشه که باز هم، باز هم باید بلند بشم، باید از صفر دوباره خودم و همه چیزم رو بسازم،  

 

هرچند جبران و یا تغییر دادن یه سری چیزا خیلی سخت یا بعضاً غیر ممکنه ولی باز هم باید تلاش کرد، چاره دیگه ای نیست

 


 نکته مهم: خواهش می کنم نگران نشید یا اینکه نگرانیتون رو واسه خودتون نگه دارید ...من نمی تونم برای نگرانی هیچ کس الان کاری کنم