X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 23:23

پدرم

یه دفعه دلم برای بابام تنگ شده

 

شاید چون دیروز واسه بچه ها راجع به خواب هایی که ازش می بینم حرف زدم  

 

دوست دارم بشینم گریه کنم، دوست دارم دلم واسه خودم بسوزه

 

 

 

14 سال گذشته،  

 

الان که فکر می کنم می بینم چقدر اون موقع بچه بودم و تحمل کردم 

 

چقدر دلم حضورش رو می خواد 

 

در سال هایی که به قدرتش و تأثیرش نیاز داشتم نبود 

 

اگر بود، مامانم اینقدر تنها نبود 

 

و شاید من اینقدر پوستم کلفت نبود 

 

و مسلماً من اینی که الان هستم نبودم  

 

با اینکه از چیزیکه الان هستم خیلی راضیم 

 

ولی ترجیح می دادم خیلی دختر لوس و احمق بودم 

 

ولی بابام بود 

 

براش هیچ کار نکردم، خیلی آرزوها برای بزرگ شدن خودم  

 

و رابطه خودم و پدرم داشتم 

 

همه اش نقش بر اب شد 

 

دلم برات تنگه بابا!!!! دلم آغوشت رو می خواد، پناهت رو ، حتی فریاد های بلندت رو، اخمت رو 

 

و خنده های بلند و شادی آورت رو 

 

 

 

 

 

 

 

مردن به قدری ساده و راحت اتفاق می افته 

 

که اگر یکبار ببینیش، دیگه لحظه ای از زندگی رو بیهوده، بدون عشق و پوچ نمیگذرونی  

 

من مرگ پدرم رو دیدم