X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

جمعه 7 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 23:43

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

یک هفته تعطیلات هم گذشت، تو این یک هفته خیلی خوش گذشت، .. علی رغم هوای گند و شرجی گیلان و مازندران رو سیاحت کردیم، دوستان رو دیدیم، شبها شنا کردیم، آواز خوندیم، رقصیدیم، نوشیدیم، دلی از عزای کباب در آوردیم، خلاصه خیلی خوب بود، حتی امتحان پایان ترم فرانسه هم به خوبی برگزار شد و پاس می شم ولی .... 

 

حالا که دارم بر می گردم به روال عادی اصلاْ خوشحال نیستم ... دغدغه ها همچنان ادامه دارند .. نه فقط دغدغه کاری، هر طرف نگاه می کنی هم خبرا خبرای استرس زا و پریشون کننده اند، وضعیت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، .. همه چیز رو به وخامت پیش میره

 

زندگی خیلی سخته .. اصلاْ کار آسونی نیست ... البته اون روزی که دنیا اومدیم هم کسی بهمون تضمین نداده بود که آسونه ... 

 

نمی دونم شاید یه کم سختگیر یا بدبین شده ام .. ولی واقعاْ از خودم و نحوه زندگی کردنم تو بعضی زمینه ها راضی نیستم ... دوست دارم جور دیگه ای باشم ولی خیلی سخته که آدم خودشو عوض کنه 

 

اصلاْ خیلی درگیرم این چند وقت ... احساس می کنم بعد از اینکه کار کردن برام از حالت کارمندی خارج شده و به کار به چشم کسب و کار نگاه می کنم از یکسری خصوصیات فردیم فاصله گرفته ام که این فاصله منو راضی نمی کنه 

 

انگار که پولسازی در قالب یه کار آفرین به اون "فاطمه" حقیقی نمی آد. احساس می کنم قدیم ترا که اسم و رسم و عنوان شغلی کمتر بود خیلی شادتر بودم  

 

من همیشه تو زندگیم خیلی ارامش داشتم، حتی در اوج فشارهای روانی یه آرامش درونی داشتم، ولی الان بخش عمده ای از آرامشم رو از دست داده ام، خیلی بی تابم، پریشونم، خسته ام، .... 

 

 

شاید در آینده نزدیک اومدم و نوشتم که : دوستان من تصمیم خودم رو گرفته ام .. می خوام برم یه گوشه خلوت و ساده برای خودم گیر بیارم و از هرچی هیاهوی شهری و مدرنیته است دور بشم .. "  

  

 

خیلی زندگی سخته 

 


 

راستی بگم عین اون بلاگ " از این حضار خسته ام" نیاید بگید زن نباید کار کنه، باید بشینه خونه داری کنه (منظورم دوستان عبوری هستند که همین جوری بدون اینکه آدم رو بشناسند واسه خودشون نظرات تخیلی می دهند)