X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 13:51

سفر مختصر مفید

پنج شنبه و جمعه هفته پیش با مامانم دوتایی رفتیم بابلسر 

 

دلم می خواست فقط یه جای آروم باشم که کسی نباشه، من مجبور نباشم زیاد حرف بزنم، بتونم برم توی عوالم خودم، ... خیییییلی خوب بود. چون همش تو اپارتمان بودم، خوابیدم و مامان طفلکی من  این دو روز برای من اسباب آرامش رو فراهم کرد و من هم توی عوالم خودم بودم. 

 

روز پنجشنبه رفتیم دریا و 3 ساعتی تو طرح سالمسازی خواهران بودیم که چند تا نکته جالب  داشت: 

 

اول اینکه اندازه طرح در مقایسه با طرح سالمسازی خواهران که سال گذشته من در زیبا کنار گیلان رفته بودم  اصلاً قابل مقایسه نبود. خیلی کوچک بود. 

 

دوم اینکه 3، 4 تا لوله یه گوشه نصب کرده بودند که مثلاً به عنوان دوش ازشون استفاده کنیم که اونها هم آب نداشتند. یعنی اونجا هیچ آبی در دسترس نبود. تصور کنید از آب دریا می آیی بیرون می خوای یه لباس تنت کنی باید همون جوری خودت رو بزنی به بیخیالی و لباس بپوشی 

 

سوم اینکه نجات غریق یه خانمی بود که بی نهایت بی ادب و پرخاشگر بود. (بر عکس گیلان که نجات غریق ها دختران جوان مودبی بودند که مایوهای یک رنگ تنشون کرده بودن و دائم در حال قدم زدن و مراقبت بودند و این خانم از طریق بلندگوی داخل طرح با یه آقایی بیرون چادر صحبت می کرد. به علاوه وظیفه ایشون مراقبت از این بد که کسی گوشی دوربین دار با خودش نیاره داخل،‌ولی هیچ مراقبتی در کار نبود و همه در حال عکس گرفتن از خودشون بودند

 

 

چهارم اینکه خوب معلومه،‌خانم ها همه بیشتر درگیر آفتاب گرفتن بودند تا استفاده از دریا که خوب این به خودشون مربوطه، ولی جالب این بود که وقتی من بعد از آب تنی اومدم و یه کم خشک شدم و نشستم تو سایه مشغول کتاب خوندن شدم،‌نگاه های عاقل اندر سفیه همه "از ریز تا درشت" رو احساس می کردم ولی خوب اگر قرار بود به نظرات دیگران اهمیت بدم که کلاً این شکلی که الان هستم نبودم 

 

 

 نکته از همه جالب تر اینکه، دقیقاً اونطرف چادر آقایون هم می تونستند برند توی آب، به علاوه قایق های موتوری و جت اسکی هم خیلی راحت از بیرون محوطه چادر عبور می کردند و هیچ کس هم مشکلی نداشت

 

 

گذشته از همه چیز،‌ نشستن کنار دریا، وقتی باد می پیچه لای موها و سر و گردن و خوندن کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" مرحوم نادر ابراهیمی،‌ لحظاتت رویایی میشوند  


 

یعداز مدتها  یه 15 دقیقه همون زیر پیلوت دوچرخه سواری کردم. این دو روز، اکثر ساعات خونه بودم، زیر پیلوت، در جریان باد می نشتسم یا دراز می کشیدم و برای خودم رویا پردازی کردم و خاطرات خوب از آدم ها و مکان ها و جریانات مختلف رو یادآوری می کردم. کاری که چندسال پیش بیشتر براش وقت می گذاشتم و در نتیجه شادتر بودم ...