X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

سه‌شنبه 14 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 00:38

خوشبختی

چندین شب پیش، دو نفر از بچه های فامیل که حسابی اهل دل هستند پیش ما بودند، چراغ ها خاموش بود به غیر از یک لامپ کوچک،...پنجره باز و نسیم خنک و صدای درختان و پرنده ها ...... 

 

بچه ها لبی تر کرده بودند و از اون شب های استثنایی بود که کاوه حال خوبی داشت، دفتری که توش اشعار و ترانه های محبوبش رو می نویسه آورده بود، می خوند .. بعد هم زد زیر آواز .. کاری که خیلی کم می کنه ....با صدایی که باعث اولین لرزش های عاشقانه دل من برای خودش شده بود .... برامون حسابی می خوند که: 

 

 

پر کن پیاله را ... کین آب آتیش .. دیریست ره به حال خرابم نمی برد 

 

 

این جام ها که در پی هم می شوند تهی ..... 

 

 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش .... 

 

 

گرداب می رباید و .... خوابم نمی برد  

 

 

پر کن پیاله را ... کین آب آتیش .. دیریست ره به حال خرابم نمی برد  

 

 

من با سمند سرکش و ... جادویی شراب ... تا بیکران ... عالم پندار رفته ام 

 

 

تا دشت پر ستاره ..... اندیشه های گرم .....  

 

 

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ... تا شهر یادها .... 

 

 

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد 

 

 

هان ای عقاب عقل .. از اوج قله های مه آلود دور دست 

 

 

پرواز کن ... پرواز کن ..... به دشت غم انگیز عمر  

 

 

آنجا ببر مرا ....... که شراب هم نمی برد 

 

 

آن بی ستاره ام .... آن بی ستاره ام .... که عقاب هم نمی برد 

 

 

در راه زندگی ..... با این همه ... تلاش و تمنا و تشنگی 

 

 

با اینکه ناله می کشم از دل ... که آب ... آب 

 

 

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد...دیگر فریب هم به سرابم نمی برد... پر کن پیاله را  


 

به قدری حالم خوب بود که حد نداشت .. انگار در بی وزنی معلق بودم ... یه آرامش و حال عجیبی اون شب همگی داشتیم  ... توی اون چند ساعت از سر شب تا نزدیک های صبح، فقط دور هم شعر خوندیم و شجریان گوش دادیم و نوشیدیم و من با تمام وجود لبریز از آرامش و خوشبختی بودم ..... 

 

خوشبختی برای من خیلی نزدیکه، خیلی ساده است، کاش همه این حس رو تجربه کنند