X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

دوشنبه 6 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 20:52

رویای ساده من!!!!!!

سلام ... خیلی وقته ننوشته ام ... نوشتنم نمی آد 

 

اصلاً نمی دونم چی بنویسم. فقط واسه خالی نبودن عریضه اینجا هستم ..... 

 


 

می دونید چی دوست دارم؟ اینکه یه کتاب فروشی داشته باشم 

 

البته کتاب فروشی نه،...... یک "کافه کتاب" داشته باشم .... 

 

یه محیط با دکوراسیون چوبی، دورتا دور کتابخونه، پر از کتاب های مختلف، 

 

میزهای 2، 3، 4 نفره، چند تا هم میز بزرگتر گوشه ها که صدای اونها بقیه رو اذیت نکنه 

 

بالای سر هر میز یه چراغ مطالعه یا چراغی که تا روی میز پایین اومده و برای کتاب خوندن نور مناسب ایجاد می کنه 

 

عطر عود اسپند، یا عطر چای دارچین، عطر قهوه یا عطر های ملایم دیگه بپیچه تو کافه

 

آدم ها بیان تو ... نوشیدنی و خوارکی های سبک سفارش بدهند، در فاصله زمانی حاضر شدن سفارششون، برن توی کتابخانه های دورتا دور مغازه رو چرخ بزنن، یه کتاب بردارند، بشینند، نوشیدنی بنوشند و کتاب بخونند 

 

یه موزیک ملایم مثل آهنگ های لئونارد کوهن، یا حتی موسیقی اصیل ایرانی پخش بشه... 

 

اگر آهنگ درخواستی داشتند، براشون پخش کنم .... اگر کافه بزرگ باشه که توش پیانو می زارم  

 

حتی پشت کافه یه حیاط پشتی کوچولو باشه که وسطش یه حوض و چندین گلدون شمعدونی و گل های قشنگ دیگه باشه .... 

 

اونجا هم میز میزارم، 

 

 حتی توی منو هم برای هر خوراکی به صورت هفتگی یه کتاب مناسب معرفی می کنم  

 

عین اینکه برای  هر نوشیدنی یه کیک پیشنهاد میشه، من هم کتاب پیشنهاد می کنم 

 

.

.

.

 

 چقدر دلم می خواد ....... 

 

مالک و مدیر که سهله، حتی حاضرم نظافتچی چنین جایی باشم 

 

چقدر دلم آرامش می خواد