X
تبلیغات
رایتل

مکاشفات یک لیلی گمنام

اینجا خودِ خودم هستم

سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:44

مغز درد!!!!

امروز تو خیابون دست یک نفر قناری دیدم. گفتم فروشیه؟ 

گفته :نه ... رفیقمه..... 

 

به سلامتی همه اونهایی که رفیقشون رو نمی فروشن 

 

 


این روزها حال خوشی ندارم. انگار که در برزخ گرفتارم.توان نوشتن از آشوب دلم را هم ندارم. برای همین ساکت هستم. حتی توان نظر دادن ندارم.  

این روزها روزهای داغی است هم در بیرون، هم در درون 

 

بعد از سال ها، احساس ناتوانی می کنم. مدت ها بود که در این شرایط گرفتار نبودم. نمی گویم امیدم را از دست داده ام ولی ترس و اضطراب عجیبی دارم.

 

مغزم درد می کند. اگر شرایط تغییر نکند،‌واقعاً نابود می شوم. 

 

ته نوشت: تو رو خدا نگید خودت باید شرایط رو عوض کنی. دلم بیشتر همدردی می خواد تا راهنمایی

 

در اندرون منِ خستهِ دل ندانم کیست 

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست