دهه چهارم

اینجا خودِ خودم هستم


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 14:18

تغییر نام یا شاید هویت!!!؟؟؟

می خوام اسم وبلاگ رو عوض کنم ... دهه چهارم رو دوست دارم ولی وبلاگم کاربردش رو این روزا تغییر داده تنها پیشنهادی که دارم اینه:  

مکاشفات شخصی یک لیلی گمنام  

 

اسمش رو از ترکیب عنوان متن قبلی خودم با کتاب عرفان نظر آهاری درست کردم .. من با اون کتابش خیلی حال می کنم . چون خودم باور دارم "لیلی نام تمام دختران زمین است". 

 

حالا نظر بدید که عنوان انتخابی خوبه یا نه. پیشنهادات تکمیلی هم مورد بررسی و توجه قرار میگیرند. 

 

 

دوستتون دارم با اون قلبای خوشگل (به قول ندا مون)   

 


 

شاید بشه "شخصی" رو برداشت و بشه: مکاشفات یک لیلی گمنام 

 

اگر بخوام اون عنوانی که مدنظر هست رو توصیف کنم، این شکلیه 

 

فاطمه ..توی یه قایق یا روی یه تخته موج سواری، روی امواج یه دریا (که این دریا در واقع روح و روان و افکارش هست)بالا و پایین میره ...  به دور دستا نگاه می کنه .. رنگ دریا آبی و سبز  روشن و براق هست .. انگار که تمیزه ... 

 

حالا شما یه عنوان بهم پیشنهاد بدین

 

 

 

جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:14

مکاشفه

اتاق نیمه تاریکه 

 

نشسته ام روی تخت  

 

چشمام بسته است 

 

نفس های عمیق می کشم 

 

میرم پایین ... پایین ... پایین تر 

 

گذشته ها رو می بینم 

 

بچگی، نوجوانی، دانشگاه، عشق ها، شکست ها، رویاها، تلاش ها، از دست دادن ها،  

 

با خوشی هاش می خندم 

 

با سختی هاش گریه می کنم  

 .

 .

 .

 .

در نهایت ...من روی نوک یه تخت سنگ بزرگ بالای کوه 

 

ایستاده ام ...آغوشم باز و لب هام خندونه 

 

آغوشم به اندازه کل دنیا جا داره 

 

به اندازه اونهایی که دلم رو شکستند یا گریه ام انداخته اند 

 

برای همه مهربون های دور و برم

  

 

من زنده ام ..بر بام دنیا ... چقدر حالم خوبه!!!!!

 

 

شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 10:49

زجر کش خانه!!!!!

دیروز جایی رفتم که سال ها بود نرفته بودم و کاش همچنان نمی رفتم 

 

دیروز عصر رفتیم باغ وحش ارم .. باغ وحش که چه عرض کنم ، دیوونه خانه وحش، قفس وحش،  زجرکشی وحش ...   همه حیوون ها  افسرده، بی رمق، اغلباً مشکلات پوستی داشتند، .. قفس ها به شدت کثیف و بد بو، پر از آشغال بستنی و پفک و دستمال کاغذی و برگ درخت و هر جور چیزی که تصور می کنید.... 

 

دلم سوخت ..دلم کباب شد ... از همه اسفناک تر شیرها بودند ... شیر ماده و شیر نر از هم جدا بودند هر کدوم توی دو تا قفس که از پشت به هم راه داشتند ولی برای اینکه بازدید کننده ها بتونن شیرها رو ببینن، درب های فلزی که به داخل قفس می رفت رو بسته بودند تا شیرها توی اون فضای کوچیک نزدیک میله ها باقی بمونند ..شیر ماده عین آدم های عصبی، بدون اینکه به آدم ها حتی نگاه کنه، فاصله در آهنی اول و دوم رو می رفت و پوزه اش رو به در می زد که این درها باز بشن و شیر بیچاره بره توی همون قفس زداخلی .. شیر نر هم  با اینکه رو به آدم ها نشسته بود، ولی جمعیت زیاد نادانی که جلوی قفسش جمع شده بودند، با صدای بلند شیر رو تحریک می کردند که نعره بکشه، شیر هم که غم و خشم و زجر و ترس توی چشماش و صداش بود، نعره می کشید .. با هر نعره این حیوون، جمعیت هم نعره می کشیدند و شیر هم دوباره نعره می کشید ..واقعاً دلم می خواست بشینم اونجا زار بزنم .دلم می خواست داد بزنم: خفه شید .. نمی فهمید حیوون بیچاره داره زجر می کشه؟  

 

خیلی بد بود ...شیر نر هم بعداز مدتی به سبک شیر ماده سرش رو چسبوند به درهای آهنی قفس که از این جمعیت بی رحم و نادان فرار کنه ....  

 

 

خیلی بد بود ... خیلی وحشتناک بود ...  کاش هیچ وقت نمی رفتم و نمی دیدم ..اون حیوون های زیبا رو می دید که هر کدوم یه گوشه ای کز کرده اند یا دارن قاطی آشغال ها دنبال غذا می گردن، خیلی بد بود ... 

 

من هیچ وقت برنامه های سیرک که توش حیوون باشه نگاه نمی کنم، هر برنامه نمایشی با حیوون ها به نظرم نوعی اذیت و ازار حیوون حساب میشه ولی باغ وحش، اون هم به سبک ایرانی ..... واقعاً خجالت آور بود 

 

 

چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 ساعت 23:28

فاطمه، فاطمه است

خب روزهای عادی دوباره شروع شده اند .. هوا که یه جوریه که آدم دلش می خواد عاشق بشه و نامزد بازی کنه ...  

  

امسال عید من سنت شکنی کردم و تعداد عید دیدنی هایی که رفتیم خیلی خیلی کم بود ... در عوض خوب خوابیدم و کتاب خوندن و چند تا فیلم دیدم ... به علاوه چند روز هم تهران بودم و سر کار رفتم و از آرامش تهران استفاده کردم.  

 

 

این روزا میزان انرژیم (اگر خواب آلودگی بهاری رو در نظر نگیرم) در مجموع خوبه ... با اینکه گاهی غمگین میشم، گاهی تنها هستم، گاهی عصبانی میشم و گاهی هم توی ذوقم می خوره ولی خوبم ... یه کم می ترسم ... می ترسم از اینکه این خوب بودنم خراب بشه یا تموم بشه .. عین بستنی که بچه بودیم لیس می زدیم و لذت تک تک لیس زدن ها رو می بردیم، من هم دارم لذت تک تک لحظات اروم زندگی رو حس می کنم 

 

 

این روزا زندگی برای من با دیدن گل های لاله اطراف میدون ها و زیر لب زمزمه کردن "از خون جوانان وطن لاله دمیده" رنگی میشه و با خوندن شعرهای زمان کودکی برای بچه های خسته توی مترو، طرب انگیز میشه .... زندگی این روزا رنگیه ... چون من عینک رنگین کمانی به چشم دارم .... امسال رنگ سال رو، جعبه مداد رنگی 12 رنگی که سال اول دبستان بهم دادن و روی جعبه اش عکس حیوون های مختلف بود انتخاب کرده ام  

 

تازه اول سالیم ... جوجه رو آخر پاییز می شمرن ... نه؟

 

 

 

دوشنبه 7 فروردین ماه سال 1391 ساعت 10:18

اول سالی!!!!!

خب 

 

سال نو هم اومد و عید شده و تعطیلات هم نصفش رفت و ... دیگه چی؟ 

 

الان خیلی حرف ندارم بزنم ... دلم برای کلاس هام تنگ شده ..دوست دارم زودتر شروع بشند.  

 

پارسال خیلی از اوضاع مملکت می ترسیدم ..امسال هم عین پارساله ...وضعیت اقتصادی که درهم و داغونه .. وضعیت سیاسی و بین المللی که بدتر هم شده اند ... ولی فکر می کنم میبینم فعلاً نگران بودن واسه این چیزا واسه ما نون و اب نمیشه .. باید به نرخ روز نون خورد .. یعنی هر روز فقط به مشکلات همون روز فکر کنیم .... فردا اگر از خواب بیدار شدیم به مشکلات فردا فکر می کنیم 

 

در عین حال هر روزهم اتفاق خوبی بیافته فرصت داریم که ازش خوشحال باشیم 

  

 

راستی سال نو مبارک باشه .... به هرکس عید رو تبریک نگفتم یا اس ام اس ها رو جواب نداده ایم من رو ببخشه ... از همین جا و از صمیم قلب بهتون سال جدید رو تبیک عرض می نمایم 

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>